تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

آیا شما به استخاره با قرآن معتقدید؟

          بسم الله الرحمان الرحیم.

          آیا شما به استخاره با قرآن معتقدید؟

          ــ در اسفند 1371 من و دوشیزه ای محترم را به همدیگر معرفی کردند. ایشان چندسالی از من بزرگتر بود. قبل از دیدن من، گفته بود «دو سه سال از پسر شما بزرگترم». در جلسه ی خواستگاری، و بعد از این که من سال دقیق تولدم را گفتم، گفت «شش هفت سال از شما بزرگترم». مدتی بعد معلوم شد «یازده سال از من بزرگتر است». آری. اختلاف سن بنده و آن محترمه، در این نوشته موضوعیت ندارد.

          بعد از رد و بدل شدن کلمات و جملات مثلاً دینی و فکورانه، و بر زبان آمدن نامهای مطهری و شریعتی و ... از طرف بنده و ایشان، خلاصه هر دو هیجان زده شدیم و تشخیص دادیم بسیار مناسب است با هم ازدواج کنیم.

          والدین بنده و تعدادی از خویشاوندان نزدیک من، و والدین ایشان و اکثر اعضای خانواده اش با وصلت ما مخالف بودند.

          ایشان در اسفند 1371 یا فروردین 1372 از من خواست به دیدار یکی از استادان ایشان برویم. البته نگفت قصد دارد از استادش بخواهد استخاره کند. بله. رفتیم. بعد از سلام و علیک و گفت و گوی مختصر با آن استاد، که آیت الله گلپایگانی در میدان یوسف آباد تهران بود (و امیدوارم در حال حاضر زنده و سلامت باشد)، ایشان قرآن را برداشت، و صلوات و قل هو الله احد و حالاتی و احوالاتی، و بنده که شاید تا آن لحظه از نزدیک، و مربوط به شخص خودم، صحنه ی استخاره کردن را ندیده بودم، فهمیدم ایشان دارد استخاره می کند. استخاره کرد و آیه اش را خواند. عربی اش را. یادم نیست آیه چه بود، ولی یادم است تنم لرزید و احساس کردم ندائی به من می رسد که ای فلانی از این ازدواج برحذر باش ــ به هر علت. آقای گلپایگانی را بعدها یکی دو سه بار دیدم. در منزلش و در مسجدش.

          آقای گلپایگانی گفت حتماً بد است. من مقاومت کردم. توجیه کردم. آن محترمه هم با من هماهنگ شد.

          عقد کردیم. مخفیانه. به اصرار من. بعد از پنجاه و پنج روز جدا شدیم.

          ــ در حدود سال 1373، در مراسم معرفی ی امام جماعت جدید مسجد دانشگاه سیستان و بلوچستان در زاهدان، من در آخرین صفهای مسجد نشسته بودم. یک فرد معمم تنها نشسته بود و نماز می خواند. یک قرآن برداشتم و رفتم کنارش نشستم و بعد از تماز شدن نمازش سلام کردم و گفتم اگر ممکن است برایم استخاره کنید. نیتم این بود که آیا ممکن است آن محترمه اصرار و تمایل مرا بپذیر و دوباره ازدواج کنیم. استخاره کرد. البته نیتم را نگفتم. استخاره کرد. گفت «در برابر کلام حقت مقاومت می کنند». توضیحاً بنده در دوران کوتاه مدت پنجاه و پنج روزه و قبل از آن، ادعاهایی را به زبان می آوردم، که اوائلش مورد تأیید و اواخرش مورد تمسخر قرار می گرفت. جواب استخاره چنین بود:

 

و یقولون متی هذا الفتح ان کنتم صادقین (سجده، 28)،

قل یوم الفتح لا ینفع الذین کفروا ایمانهم و لا هم ینظرون (سجده، 29).

 

          یا آیه ی 28 جواب استخاره بود و آیه ی 29 آیه ی بعد از آن. یا آیه ی 29 جواب استخاره بود و آیه ی 28 آیه ی قبل از آن.

          ــ فرد استخاره کننده در بند اخیر شاید حدود بیست بار دیگر در سالهای بعد از 1373 برای من استخاره کرد. ایشان می گفت:

          «من جوان بودم. در حرم امام رضا نشسته بودم. دو نفر نظامی آمدند و خواستند برایشان استخاره کنم. استخاره کردم و گفتم یکی از شما به سوی مرگ می رود. یکی از آنها رنگش پرید و گفت ما عازم جبهه ی ... هستیم.»

          ــ حدود سال 1373 یا 1374 یکی دو سه بار به مرحوم سیدجلال الدین آشتیانی در مشهد تلفن کردم. کارم استخاره نبود. نمی دانم کارم چه بود، و در حاشیه اش گفتم خوابی دیده ام و می خواهم تعبیرش را بدانم، و در حاشیه ی حاشیه، صحبت از استخاره کردم، و ایشان گفت «به استخاره اعتقاد ندارم». قرار شد تعبیر خوابم را کتباً بنویسد و بفرستد تهران. نفرستاد. دوباره تلفن کردم. گفت می فرستم. به هر حال چیزی به دستم نرسید.

          من یکی دو تا پوستر یا چیز دیگر به هدیه به ایشان فرستادم.

          ــ علی ی رجبی چند بار برایم استخاره کرد. بهاء الدین خرمشاهی حد اقل یک بار برایم استخاره کرد.

          ــ در مجموع، گمان می کنم در هیچ کدام از استخاره ها، حسّ خوبی نداشتم. قرار است استخاره کمک کار باشد و از تشویش و ناتوانی در انتخاب کردن یا تصمیم گرفتن بکاهد، ولی تجربه ی من این بود که در لحظات شنیدن ِ جواب ِ استخاره، به تشویشی جدید و احیاناً بیش از خود تشویش قبلی دچار می شدم!

          ــ در مجموع، ضمن احترام به مؤمنان و مذهبی های عزیز، و تقاضای نرنجیدن آنان از این بنده، گمان می کنم استخاره کردن برای افراد ضعیف است. هرچند ممکن است بین خدا و بندگان رابطه هائی باشد و خدا کثیرالاستخاره بودن بعضی افراد را به حسابهای بد نگذارد.

          ــ یکی دو سه سال قبل، در گفت و گوهای بین الادیانی ی اینترنتی، خانمی بود که می گفت مسیحی بوده، و چند ماه یا یک سال است مسلمان شده، و «استخاره هم می کند». بنده همچین توجیه نبودم، و نیستم، که آخر مگر استخاره بازی است؟ درست است که «قلبت پاک باشد» در حدّ خودش (توجه کنید: در حدّ خودش) اهمیت دارد، ولی آیا استخاره کردن به همین سادگی است؟ ظاهراً خود علما خبرویتشان در استخاره یکسان نیست. بعضی هاشان بر اثر ممارست در استخاره، و شاید تقوا داشتن، خبره تر هستند در استخاره.

          ــ نمی دانم ادیان دیگر چیزی مشابه «استخاره با قرآن» دارند یا نه.

          ــ دیدم برچسبهائی به دیوار یا جاهای مختلف می چسبانند و تلفن می دهند، که: «استخاره می کنیم»، یا چنین عبارتی. نظر خوبی به این کارها ندارم.

          ــ گمان کنم قرآنهائی را تهیه کرده اند بخصوص برای مردم عادی برای استخاره. یعنی در بالا (پائین؟) صفحات آن توضیحاتی نوشته اند. گمان کنم از کتابهائی از مرحوم سیدمحمدحسین طباطبائی کمک گرفته اند.

          ــ گمان کنم چند سال قبل کتاب نسبتاً مفصلی خواندم درباره ی استخاره با قرآن.

          ــ خداوند خیر دنیا و آخرت نصیب همه بفرماید. آمین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:3  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

روح خدا و روح ایرانی

             بسم الله الرحمان الرحیم.

          یک) عیناً طبق هزار نکته از هزار جمعه: منتخبی از یک هزار خطبه نماز جمعه تهران، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1381؛ ص 25:

 

آیت الله خامنه ای:

43) روح خدا در کالبد این ملت است.

26/2/59

 

          دو) گمان کنم از مشهورات است:

 

آقا سیداحمد خمینی رحمت الله علیه:

خمینی روح خدا بود در کالبد زمان و روح خدا جاودانه است.

          سه) محمود احمدی نژاد، رئیس جمهور جمهوری ی اسلامی ی ایران( از سال 1385)، طبق http://www.aftab.ir/news/2008/mar/10/c1c1205157305_politics_iran_amirkabir.php : «امیر کبیر تجلی روح ایرانی در کالبد زمان خودش است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:9  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

هدف شما در زندگی چیست؟

بسم الله الرحمان الرحیم.

          هدف شما در زندگی چیست؟

          شاید از حدود پانزده سال پیش، این سؤال در ذهن من مطرح شد که «هدفم در زندگی چه باشد»، و برای این که به به جواب سؤالم برسیدم، خوب دیدم از افراد مختلف بپرسم هدفشان در زندگی چیست، و با فکر کردن به جواب آنها، احتمالاً به جواب خودم برسم. از کامران فانی و بهاء الدین خُرّمشاهی و بدرالدین اورعی ی یزدانی و علی ی رجبی و احتمالاً چند نفر دیگر پرسیدم. جز علی ی رجبی یادم نیست جواب دیگران چه بود یا اگر هم تا حدّی یادم است فعلاً نیاز نمی بینم بگویم جوابشان چه بود.

          ــ احتمالاً حدود سال 1380 از رجبی سؤال کردم. جواب داد:

          «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. شرع لکم من الدین ما وصّی به نوحاً و الذی اوحینا الیک و ما وصّینا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقیمواالدین [شوری، 13]. امام امت در ردیف انبیاء اولوالعزم نشست و ندای خدا را شنید و دین خدا را اقامه کرد. هدف من هم اقامه ی دین خدا است.»

          مدتی بعد از رجبی پرسیدم شما که هدفت اقامه ی دین خدا است ابزارت چیست. جواب داد:

          «بله. مدتی قبل. فیلم مستندی می دیدم. ماهیگیرهائی بودند با تور ماهی می گرفتند. دوربین در آب و هوا و فضای بین اب و هوا فیلمبرداری می کرد. ماهی ها همگی تقلا می کردند. از بین تعداد خیلی زیاد ماهی، فقط دو سه تا محل پارگی ی تور را پیدا کردند و فرار کردند. در طول تاریخ بشر هم تعداد بسیار کمی بوده اند که توانستند راه رسیدن به هدف را پیدا کنند. من کسی از علما را می شناسم که یک طلبه ی عادی بود. الان حکومتی در ایران دارد. پدرش هم مرجع نبود. فرد را می گیرد می فرستد خارج درس بخواند. [یکی دو سال بعد معلوم شد منظور ایشان مرحوم سیدمحمد حسینی ی شیرازی بوده است. بنده (سیدعباس سیدمحمدی)، به توصیه ی رجبی، در مجلس ختم ایشان در مسجد ارک تهران شرکت کردم. رجبی گفت خانواده ی حسینی ی شیرازی همه مدیر و مدبر هستند. گفت در جهان تشیع خانواده ای به مدیری ی خانواده ی ایشان ندارم. رجبی گفت امام خمینی هرچه بود، خودش بود. سیستم و گروه نداشت.]»

          ــ سیدعباس سیدمحمدی، احتمالاً قبل از 1380: انبیاء و امامها اگر بُعد حجت الاهی بودنشان ازشان گرفته می شود و یک رسوبی چیزی از آن در وجودشان می ماند به کدام بُعد از کمالات انسانی بیشتر توجه می کردند؟ (منظورم این بود: تالی تلو خصائل و کمالات حجتهای الاهی، که برای ما دست یافتنی است، چیست.)

          علی ی رجبی: علم و اخلاق. آبادانی ی انسان و روح انسان به این دو بُعد است. فکر کردن غذای روح است و حیات روح علامتش فکر کردن و علم اندوختن. از این بالاتر، نبوت و عرفان و کرامات است. حیات روحی و قلبی و کشف و کرامات. بالاتر از اینها سراغ ندارم.

          ــ حدود ده سال قبل رهبر فعلی ی ایران، آقای سیدعلی ی حسینی ی خامنه ای، در تلویزیون صحبت می کرد. گمان کنم در ایام دوازده بهمن تا بیست و دوی بهمن بود، و با جوانان صحبت می کرد. مضموناً چنین می گفت:

          «خالق، از این آوردن و بردن هدفی دارد یا نه؟ هدف ما تا حدّ ممکن باید منطبق با هدف خالق باشد یا نه؟»

          ــ بنده با تعدادی فرد غیر متشرّع گفت و گو کردم. غیر متشرع، که گمان می کنم در واقع تا حدّ قابل توجهی معادل عنوان لوکس «سکولار» و «لائیک» است. توضیحاً، افرادی که نامقید به احکام دینی هستند، می روند زیر عنوان لوکس «سکولار»، و یک چیزی هم از افراد مقید به احکام دینی طلبکار می شوند! خب. من از افراد غیر متشرع معمولاً می شنیدم که هدفشان در زندگی یا بهترین کار از دید آنها این چیزها است: لبخند به لب دیگران آوردن؛ شاد کردن دیگران؛ زیبا بودن.

          ظاهراً بین متدینان و متشرعان هم «بهترین کار» یا «عالی ترین مفهوم» می چرخد بین نماز، نماز اول وقت، توحید، دعا، انفاق از آنچه دوست داریم، و شاید «کلمه» (← نویسنده ی محترم وبلاگ http://www.mohredel2.blogfa.com/ )، و شاید شهادت، و شاید امر به معروف و نهی از منکر، و شاید چیزهای دیگر. در حدود سال 1380 یا احتمالاً چند سال قبل از آن، در یکی از شماره های مجله ی حوزه خواندم:

          «یکی از علما گفته بود در حاشیه ی کتابی خطّی از پدرم آمده بود «افضل الاعمال احمزها أی الاخلاص فی النیة»/«بافضیلت ترین کارها سخت ترین آنها است یعنی اخلاص داشتن در نیت» [سیدمحمدی: ممکن است تعدادی از کلمات این جمله ی عربی را غلط نقل کرده باشم]. علما و مؤمنان سخت ترین کارها را، که افضل ِ کارها است [؟]، روزه ی فصل گرما یا حج رفتن در فصل گرما یا ... می دانند.»

          ــ مدتی بعد از سال 1380، از علی ی رجبی پرسیدم امامها که می گفتند «علیکم بالوقت»، وقت خودشان عملاً صرف چه کارهایی می شده است. رجبی گفت:

          توجه به خدا، تثبیت دین، و خدمت به مردم.

          آری. هرچند من از رجبی درباره ی هدف انسان در زندگی نپرسیدم، ولی جوابی که به سؤال اخیر من داد، به دلم نشست، و بعد از سالها پرسیدن و فکر کردن تقریباً به جوابم رسیدم، و شد «هدف من در زندگی». و در این لحظه که این مقاله را می نویسم، هدفم در زندگی چنین است:

توجه به خدا؛

تثبیت دین؛ خدمت به مردم؛ علم؛ اخلاق؛ اقتصاد؛

افراشتن عَلــَم ِ علم  و آگاهی و عدالت و آزادی و آزادگی و صداقت و برهان

و انداختن عَلــَم ِ جهل و ظلم و اسارت و استبداد و دروغ و ریا و خدعه و فریب؛

ورزش.

          ــ هدف شما در زندگی چیست؟

 

http://www.jahangirrazmi.ir/pix/L%20(2).jpg اولین نماز جمعه ی تهران در نظام سیاسی ی جمهوری ی اسلامی ی ایران به امامت مرحوم سیدمحمود طالقانی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:19  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

عکسی از مرحومان آقایان خمینی و مرعشی ی نجفی و شریعتمداری و گلپایگانی

                بسم الله الرحمان الرحیم.

          در تاریخ پانزدهم اردیبهشت 1387، در هنگام انجام وظیفه ی شغل فعلی ام، در منزل آقای محمد گــُلی (طبق گفته ی ایشان: پدر شهید علی اصغر گلی، و برادر آیت الله حاج شیخ علی ی گلستانی)، در تهران، حول و حوش خیابان قزوین، خیابان شانزده متری ی امیری، عکس زیر را دیدم. مجذوب عکس شدم. از ایشان درخواست کردم عکس را به من بدهد تا اسکن کنم و به ایشان برگردانم. ایشان لطف فرمود و درخواستم را اجابت کرد.

***

          در محل کار فعلی ام، از حدود سی نفر پرسنل، هفت هشت ده نفر عکس را دیدند. هیچ کدام شریعتمداری را نمی شناختند. هیچ کدام گلپایگانی را نمی شناختند. مختصر بگویم:

من متأسف شدم از میزان اطلاعات و معلومات هموطنانم.

 

مرحومان آقایان خمینی و مرعشی ی نجفی و شریعتمداری و گلپایگانی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:42  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

زباله!

            بسم الله الرحمان الرحیم.

          خشایار دیهیمی (گفت و گوی سمیرا قرایی با او)، روزنامه ی کارگزاران، چهارشنبه یازده اردیبهشت 1387، ضمیمه ی ویژه نامه ی کتاب، ص 15 (شماره گذاری ی [1] تا [5] از سیدعباس سیدمحمدی است):

 

          «... [1] زمان ما یک فرغون کوچک تمام آشغال های یک محل را جمع می کرد، اما حالا این همه ماشین برای آشغال های یک محله هم کم است. [2] ما همین زباله ها را در همه ابعاد زندگی تولید می کنیم. شما از همه چیز آنقدر دارید که دیگر برایتان ارزش و اعتباری ندارند. [3] نسبت من و کتاب مثل نسبت عروسک برای بچه است، بچه باور دارد که عروسک اش حرف او را می فهمد، من نیز باور دارم که کتاب حرف مرا می شنود و می فهمد. من ناز کتاب را می کشم. [4] کتاب برای من یعنی «رمان». باقی کتاب ها زاییده «رمان»اند. کتاب ادبیات است باقی فرع آنند. من با قصه هایی که خواندم، آدم های جهان را شناختم، گویی سال ها در روسیه یا لندن زندگی کرده ام، انگار در تمام کوچه های پاریس قدم زده ام. رمان «الکتاب» است. بیشترین مشکل را هم همیشه برای همین «الکتاب» به وجود آورده اند. [5] برای من ادبیات قاره ها معنا ندارد، «ادبیات امریکا»، «ادبیات روسیه» یا «ادبیات فرانسه» وجود ندارد، هر نویسنده ای به تنهایی یک کره است، ادبیات برای من فرد به فرد، نویسنده به نویسنده معنا دارد نه قاره به قاره یا کشور به کشور.»

 

          نظر سیدعباس سیدمحمدی درباره ی [1] تا [5]:

          ــ [1]: بامزّه، و ظاهراً واقعیت است!

          ــ [2]: شاید وقتی تولید زیاد شود، زباله و هرزابش هم زیاد می شود. ولی آیا «نسبت بین زباله و قسمتهای خوب و مفید» تغییر قابل ملاحظه ای کرده است؟

          ــ [3]: به گمان بنده، کتاب و مجله و روزنامه و اینترنت و فیلم و ...، ابزار و وسیله ای است برای رشد عقل و اخلاق انسان. عشق ورزیدن به کتاب، اساساً یعنی چی؟ مگر کتابها را خشایار دیهیمی و من و این و آن ننوشته اند؟

          ــ [4]: به گمان بنده، علوم و معارف بشری این قدر حقیر، و ادبیات این قدر مهم نیست، که «کتاب یعنی رمان، و دیگر هیچ». ولی ظاهراً واقعیت این است که بیشتر افراد موسوم به اهل فرهنگ و اهل قلم، در برابر این سؤال که «آخرین کتابی که خواندید چه بود»، جوابشان معرفی کردن عنوان یک یا چند رمان یا داستان است؛ حالا اگر سطحشان بالا باشد، می گویند «دارم فلان رمان را به زبان انگلیسی یا فرانسوی یا اسپانیائی یا پرتغالی یا ... می خوانم».

          ــ [5]: گمان می کنم ادبیات قاره ها و ادبیات کشورها و ادبیات آحاد نویسنده ها، همه، دارای معنا است. در سطح کلان شناسی. در سطح ریزشناسی. شاید خشایار دیهیمی هول و ذوق زده شده باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:38  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

رازهای موفقیت در زندگی

          بسم الله الرحمان الرحیم.

          مطلبی را که نقل می کنم، یکی دو سال قبل در چند آدرس اینترنتی دیدم. گمانم در همه جا متنش یکسان بود. نمی دانم آیا همه از هم برداشته بودند یا از منبعی اصلی. نمی دانم واقعیت است یا نه. به هر حال عیناً از http://avayeatash.blogsky.com/?PostID=79 نقل می کنم:

 

«کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود٬ برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش  یک قهرمان جودو بسازد!


استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود. استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان٬ با همان تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
خلاصه آقا با همون یه تک فن تا مسابقات کشوری میره و همه رو میزنه زمین و قهرمان سراسری کشور می شه!


ببخشید آخه سخته عین متنشو تایپ کنم زیادی کشش می ده! بچه از استادش راز پیروزیشو می پرسه.


استاد: دلیل پیروزی تو این بود که اولآ به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیآ تنها امیدت همون یه فن بود. و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن٬ گرفتن دست چپ حریف بود که تو هم نداشتیش! یاد بگیر که توی زندگی٬ از نقاط ضعفت به عنوان نقاط قوت استفاده کنی! راز موفقیت در زندگی داشتن امکانات نیست٬ بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت است!»

 

http://cache.viewimages.com/xc/3368234.jpg?v=1&c=ViewImages&k=2&d=5C1929E78F851DD2A89253CF63DA133AA55A1E4F32AD3138

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 23:20  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |