بسم الله الرحمن الرحیم.
احمد بیرشک
یک)
در حدود سال 1375 یا 1376 از یکی دو سه طریق معرفی ام کردند به نزد احمد بیرشک بروم و با او و مؤسسه اش (بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی) کار کنم. آن زمان یک موتورسیکلت براوو داشتم. دکتر محمدهادی ی شفیعیها و بهاء الدین خرمشاهی و مؤسسه ی جغرافیائی و کارتوگرافی ی سحاب معرفی ام کردند. شنیده بودم گوش ایشان سنگین است. من حرفهایم را نوشتم. که اینم و آنم و از این حرفها و مشتاقم با شما همکاری کنم. پژوهشگر و ویراستار و احیاناً خرده ترجمه و خرده نگارش. آخر نوشته ام این جمله بود:
قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونه ش نرسید.
بله. پس از کمی انتظار، موفق شدم با ایشان ملاقات کنم. گوشش همچین هم سنگین نبود. ولی نوشته ام را کاملاً خواند. پایان ِ نامه را که خواند، خنید و گفت: نگران نباش کلاغه هم به خونه ش میرسه.
یادم است (نمی دانم به چه مناسبت) گفت جشنهای دو هزار و پانصدساله برای فریفتن مردم بود.
به هر حال مرا حواله کرد به خانم دکتر مهشید مشیری. معاون پژوهشی ی ایشان از من خواست چند واژه را برای یک واژه نامه ی فرضی آماده کنم. یادم است تعدادی از آن واژه ها «شمال» و «خارج» و «آن» و «کشمش» بود. چند روز به من وقت دادند. برای هر واژه ای مقاله ای نوشتم و بردم تحویل دادم. البته رفت توی بایگانی! هرچند در بهار 1381 رفتم و در آن مؤسسه مشغول به کار شدم. چند روز قبل از آغاز به کار من، احمد بیرشک درگذشته بود. در چند سال آخر عمرش و حضورش در بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی، مشاور ارشد مؤسسه بود.
یاد و خاطره ی آن مرد کوشا و شریف را گرامی می دارم، و رحمت الله علیه.
دو) حدود بیست سال پیش، دانش آموز دبیرستانی بودم. در شماره ای از مجله ی رُشد ریاضی، گفت و گوی مفصّلی با بیرشک را چاپ کرده بودند. گفت و گوی شیرینی بود. بیرشک از دوران دانش آموزی اش، و عشق و محبت خانواده اش، و ارتباطش با زبان فرانسوی از طریق یک لاروس کوچک، و کارهای گروهی ی موفقش، و چیزهای دیگر گفته بود.
سه) وقتی در پروژه ی دانشنامه ی ریاضی کار می کردم، تعدادی از مدخلها را که ترجمه ی بیرشک بود دیدم، و حدّ اقل یک مدخل ترجمه ی او را ویرایش کردم. ترجمه اش پاکیزه و دقیق و مرتّب بود.
چهار) ویکپیدیای فارسی در http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B4%DA%A9 احمد بیرشک را «ریاضیدان» معرفی کرده. ظاهراً «ریاضیدان» نامیدن احمد بیرشک «خلاف اصطلاح» است. محمدهادی ی شفیعیها (01/12/1385—01/12/1298) عیناً به من گفت: «مرحوم بیرشک ریاضیدان نبود. ریاضی خوان بود.»
پنج) در دوره ای که مؤسسه ی همشهری نشریه ای به نام روز هفتم (؟) منتشر می کرد، این نشریه با بیرشک گفت و گو کرده بود. پرسیده بودند به نظر شما بدترین صفات اجتماعی در ایران چیست. بیرشک گفته بود:
تملق
و
بی اعتنائی به قانون.
شش) در تلویزیون دیدم بیرشک می گفت: «من خودم سر ِ شوق هستم. نیاز به تشویق ندارم». ولی شنیدم آن شادروان از این که نزدیکانش، که در نهاد ریاست جمهوری بودند، فعالیت کردند تا به ایشان دکتری ی افتخاری اعطا شود، جلوگیری نکرده بود ...
هفت) در کتابخانه ی بنیاد دانشنامه ی بزرگ فارسی قرآنی دیدم (گمان کنم بدون ترجمه، و با رسم خط غیر از عثمان طه) که مرحوم بیرشک به کتابخانه هدیه داده بود و به این مضمون نوشته بود: «این قرآن را خواهرم [؟] در عبادتهایش می خواند.»
هشت) گویا آن مرحوم در تربیت دانش آموز موفق بوده است.
نه) در بنیاد که کار می کردم، مکرراً برای آن مرحوم فاتحه می خواندم.
ده) ظاهراً آن مرحوم بسیار باهمت بوده است.
یازده) گویا ثبت نام آن مرحوم در شناسنامه اش احمد بی رشک بوده است.
احمد آرام
یک) من فقط یک بار مرحوم احمد آرام را دیدم. در فرهنگسرا(؟)ئی در اطراف پل سید خندان تهران، مراسمی بود. گمان کنم درباره ی مرحوم غلامحسین مصاحب. رفتم آن جا. احمد آرام (و همسرش؟) و مرحوم محمدهادی ی شفیعیها در قسمت سخنرانان نشسته بودند. جمعیت زیاد بود. من انتهای سالن ایستاده بودم. یادم است مرحوم آرام عصبانی شده بود. نمی دانم چرا.
دو) عیناً طبق http://ranalal.blogfa.com/post-544.aspx :
ابوالحسن آرام -فرزند شادروان احمد آرام- گفت: "پس از گذشت نزديك به سه سال از اهداي لوازم شخصي، دستنوشتهها و هفت هزار جلد كتاب مرحوم آرام به «كتابخانه ملي» اين آثار در زير زمين نهاد كتابخانه ملي انبار شده و خاك ميخورند. به عنوان تقاضاي خانوادگي از دولت ميخواهيم كه به هفت هزار جلد كتابي كه از ايشان در انبارهاي كتابخانه ملي خاك ميخورد، توجه داشته باشند.
سال 1382 خانه مرحوم آرام را در خيابان 35 يوسف آباد تخريب و آپارتماني چند واحدي در زمين اين خانه ساخته شد كه يك واحد از آن براي خود آرام باقي ماند.
خانواده بعد از مرگ پدر تصميم گرفتند خانه پدري خود را با كتابهاي موجود در آن به عنوان كتابخانه وقف عام كنند، اما با رايزنيهايي كه با كارشناسانِ كتابخانه ملي و... داشتيم، متوجه شديم كه اين كار شدني نيست، چون علاوه بر اين كه محيط خانه براي استفاده كتابخانهاي طراحي نشده، با اين كار همسايهها را هم دچار زحمت ميكرديم. در نهايت به اين تصميم رسيديم كه كتابها را به كتابخانه ملي اهدا كنيم كه چيزي در حدود هفت هزار جلد كتاب را شامل ميشد.
زمان رياست آقاي موسويبجنوردي بر كتابخانه ملي، جلسات متعددي با وي تشكيل و قرار شد كه در ساختمان جديد كتابخانه ملي كه آن زمان نيمه تمام بود، غرفهاي به نام «احمد آرام» تاسيس شود تا آثار اهدايي وي كه شامل اسناد بر جاي مانده، كتابهاي تاليفي و ترجمه شده به وسيله ايشان، جوايز، مدالها، لوحهاي تقدير و هفت هزار جلد كتاب بود، به مخاطبان عرضه شود. اما متاسفانه از زمان تحويل اين آثار در سال 1382 ديگر هيچ فردي پاسخگوي ما نيست، كتابها هم هماكنون در زيرزمين كتابخانه ملي انبار شدهاند؛ البته ما از دولت طلبكار نيستيم، دوستان تنها به ما بگويند قصد دارند چه كاري را براي اين آثار انجام دهند، چون اين آثار نبايد از بين برود.
در اواخر تصدي آقاي موسويبجنوردي بر كتابخانه ملي، با ما تماس گرفته شد و ايشان توضيح دادند كه ايجاد غرفهاي مجزا به نام مرحوم آرام امكانپذير نيست. ما هم اصراري به انجام اين كار نداريم چون كار نشدني نميخواهيم، اما درخواست داريم كه هر جه سريعتر تكليف اين آثار را مشخص كنند تا مورد استفاده مخاطبان قرار گيرد."
مرحوم احمد آرام روز 14 فروردين سال 1378 در آمريكا درگذشت و طي مراسمي در روز 22 فروردين و پس از انتقال به تهران تدفين شد. وي به همراه دكتر نصيري از بنيانگذاران تاليف كتابهاي درسي در ايران است و مدتي به عنوان معاون وزير آموزش و پرورش در دهه 20 هجري شمسي فعاليت داشتهاند.
سه) جائی خواندم احمد آرام گفته بود «تلویزیون دشمن تعلّم است». این را به میرشمس الدین ادیب سلطانی گفتم. گفت: «نظر نمی دهم، چون من تلویزیون ندارم.»
چهار) شنیدم به احمد آرام گفتند: «ماهی عضوی دارد که کار «شُش» را انجام می دهد ولی شُش نیست، و ما مانده ایم (که در برابر لفظ فرانسوی اش؟) چه بگوئیم.» احمد آرام سریع گفت:
آبشُش.
پنج) گویا احمد آرام مخالفتی مستدلّ با «تألیف کتاب» (در برابر «ترجمه ی کتاب») داشته. مبهم در ذهنم است.
شش) گمان کنم در گفت و گوهائی که از احمد آرام خواندم، ضدّیّتی با دین احساس کردم. نمی دانم.
هفت) گویا احمد آرام در حال حاضر هست که نسبتی با مرحوم احمد آرام ندارد، و فعالیت فرهنگی (نویسندگی؟ ...؟) می کند.
هشت) متأسفانه با آثار مرحوم احمد آرام آشنائی ی خاصی ندارم.
یاد و خاطره ی احمد آرام و احمد بیرشک را گرامی می دارم
و شادی ی روح و علوّ درجاتشان حمد و سوره و صلوات می خوانم.
قصد من مطلقاً ذکر خیر عزیزان است.