تبليغاتX
سیدعباس سیدمحمدی

سیدعباس سیدمحمدی

وجدان جعفری و وجدان حکیمی

            بسم الله الرحمن الرحيم. چند هفته قبل کتاب وجدان اثر مرحوم محمدتقي جعفري را از کتابفروشي حکمت تهيه کردم. چاپ مشترک انتشارت تهذيب و مؤسسه­ي تدوين و نشر آثار علامه جعفري، 1381. پس از اهداي فاتحه و صلوات به روح نازنين محمدتقي جعفري، عرض مي­کنم به نظرم کتاب بسيار بدي است. الکي و سُست و بدچاپ و بدتدوين. ــ نوجوان که بودم کتاب داستاني خواندم به نام وجدان. طبق جست و جو در وبسايت کتابخانه­ي مرکزي و مرکز اسناد دانشگاه تهران، احتمالاً آن کتاب اثر محمود حکيمي بوده. به هر حال گمان مي­کنم وجدان محمود حکيمي، گرچه داستان بود (و نيم­نگاهي هم به مفهوم «وجدان» داشت، و گويا غرض از داستان اين بود که نشان دهد مفهوم «وجدان» چندان کارا و عميق و ... نيست)، از وجدان محمدتقي جعفري که ظاهراً اثري ژرف و عميق و دقيق و جامع است، بهتر است. خدا محمدتقي جعفري را رحمت و مرا هدايت کند.  

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 15:11  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

بدو بدو NGO دونه هزار تومن

            بسم الله الرحمن الرحيم.

            به فرض اين که خاتمي پست حکومتي نپذيرد، اين سؤال را مطرح مي­کنند که «شغل آينده­ي خاتمي چيست»؟ اي دوستان. اي برادران. اي خواهران. الان چند ميليون نفر در ايران بيکار هستند؟ خُب. حالا چه اهميتي دارد که شغل خاتمي چه بشود؟ «مُد» شده که خاتمي و قاليباف و ديگران خيلی راحت بگويند «NGO تشکيل مي­دهيم». والّا ماها بخواهيم يک بقالي ايجاد کنيم يا يک پيکان 56  بخريم يا حق بيمه­ي سه­ماهه­ي خود را بپردازيم، برايمان خيلي راحت نيست. شما، شما که داري اين مطلب را مي­خواني، آيا شغل داري؟ اگر شغل داري، آيا رسمي هستي؟ پيماني هستي؟ قراردادي هستي؟ بيمه داري؟ بيمه نداري؟ من که بيمه ندارم.

            اي خدا. مردم ايران را کمک کن.  

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 15:9  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

کریم امامی در آخرین منزل هستی

            بسم الله الرحمن الرحيم.

            کريم امامي درگذشت. من سه چهار بار به منزل کريم امامي تلفن کردم. هر بار فقط با همسر گرامي او صحبت کردم. شش هفت ايميل به کريم امامي فرستادم. به­جز آخري، همه را جواب داد، خيلي سريع. اتفاقاً در ايميل آخر يا پيش از آخر، اين اخلاق او را ستايش کردم. ــ دو سه سال قبل، در طول چند هفته، تمام ترجمه­ي کريم امامي از شعر «صداي پاي آب» سهراب سپهري را تايپ کردم و به دوست اينترنتي­ام در آرژانتين فرستادم. دوستم Reynaldo Jiménez  شاعر بود. وقتي قسمت اول شعر را برايش تايپ کردم و فرستادم، شعر را خيلي زيبا دانست و گفت مايل است اگر بتواند آن را به اسپانيائي ترجمه و منتشر کند. من هم تشويق شدم و همه­ي شعر را تايپ کردم و به­مرور به او فرستادم. راستش خيلي زحمت کشيدم. به کريم امامي ايميل زدم و گفتم من اين کار را صرفاً براي ترويج فرهنگ ايران انجام دادم و به هر حال اميدوارم شما از نقل ترجمه­ي­تان راضي باشيد. يادم نيست ايشان چه جوابي داد. ــ ياد و خاطره­اش را گرامي مي­داريم، و با نيکان و صالحان محشور شود. آمين.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 23:1  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

آرزوهای بربادرفته: چرا معین پیروز نشد؟

            بسم الله الرحمن الرحيم. دکتر مصطفي معين، وزير سابق علوم، در انتخابات رياست جمهوري سال 1384 (دور اول: 27 خرداد، دور دوم: 3 تير) پيروز نشد. ايشان در دور اول پائين­تر از رفسنجاني و احمدي­نژاد و کروبي و قاليباف، و بالاتر از لاريجاني و مهرعليزاده قرار گرفت. رقابت رفسنجاني و احمدي­نژاد در دور دوم، منجر به پيروزي و رياست جمهوري دکتر محمود احمدي­نژاد شد. من، در حدّ آگاهي و معلوماتم، و با توجه به ديدگاه خودم، سعي مي­کنم تعدادي از علتهاي ناکامي معين را بيابم. تعدادي از بندهاي زير، اختصاصاً دليل پيروز نشدن معين نيست.

            1) اصولاً در حکومتها و انقلابها و رقابتها، و امور اين­چنين، سه عامل مؤثر است: رهبر؛ مردم؛ دشمنان/رقيبها.

            انقلاب سال 1357 ايران، که از ديدگاه رسمي «صددرصد اسلامي» بوده، ولي گويا واقيت اين است که «اسلامي محض» نبوده، از پوئن «رهبر» برخوردار بود. انصافاً، امام خميني «متخصص انقلاب» بود. گرچه شايد هنرش در جنگ يا اقتصاد يا ديپلوماسي يا چيزهاي ديگر به اندازه­ي انقلاب نبود. (البته از ديدگاه رسمي، امام خميني در همه چيز perfect بود.) مردم هم انصافاً به اندازه­ي کفايت عقل و به اندازه­ي زياد احساسات داشتند و همراهي کردند. (مگر انقلاب کبير و انقلاب اکتبر و دوم خرداد 1376 را چيزي جز «احساسات» پيروز کرد؟) شاه هم انصافاً نه خيلي زيرک بود نه خيلي جنايتکار. خميني، سالها در عراق بود.

خميني + مردم عراق + صدام پيروزي

خوئي + مردم عراق + صدام پيروزي

حکيم + مردم عراق + صدام پيروزي

خميني + مردم ايران + محمدرضا پهلوي = پيروزي

            بله. به هر حال، برآيند رهبري ِ جريان ِ معين و پاسخ/واکنش مردم به اين جريان و نيز عملکرد جريان رقيبها (و احياناً افراد و قدرتهائي به­جز خود رقيبها) طوري شد که معين پيروز نشد. خيلي ساده. والسلام!

            2) ظاهراً تئوري تحريم بيش از رقابتهاي گذشته طرح شد و شايد لطمه­اش به معين خورد. واقعاً، تحريم­کنندگان رأي بالقوه­ي احمدي­نژاد را کم کردند؟ رأي بالقوه­ي رفسنجاني را؟ اصولاً کساني که از طريق رسانه­هاي مختلف به استدلالهاي تحريم­کنندگان توجه و سپس عمل مي­کردند يا عمل نمي­کردند، بيشتر همين به­اصطلاح نخبه­ها بودند يا کسان ديگر؟ تحريم­کنندگان محترم عملاً از رأي معين کاستند.

            صادق زيباکلام، «چرا بايد در انتخابات شرکت کنيم؟»، روزنامه­ي شرق، پنج­شنبه، 26 خرداد 1384؛ ص 6: «... عدم شرکت در انتخابات رياست جمهوري نيز به نفع محافظه­کاران تمام خواهد شد.» اجمالاً با زيباکلام موافق بودم، و از جمله به همين دليل در هر دو دور رأي دادم.

            3) گويا معين و مهرعليزاده ناشناخته­ترين نامزدها براي مردم بودند. بر خلاف سال 1376، اين طور نبود که انتخابات دوقطبي باشد و مردم، از جمله به دليل رأي ندادن به قطب مخالف، به معين (ولو ناشناخته يا کم­شناخته باشد) رأي دهند. الحمدلله چند قطب وجود داشت!

            4) پيشاپيش موفقيت معين امري مسلّم نبود. بود؟ حتا اين همه مردم مي­گفتند «قطعاً رفسنجاني است» (يا قطعاً رفسنجاني «مي­شود»)، آيا نديديم که آن هم مسلّم نبود؟ اين پيروزي ترسان ـ لرزان در دور اول و شکست آبرومندانه در دور دوم منظورشان بود؟

            5) با عرض پوزش، گويا معين وجهه­ي علمي ندارد. با عرض پوزش، گويا در واقع خاتمي هم وجهه­ي علمي نداشت.

            6) من در سالهاي قبل هر بار سخنان دکتر معين را در روزنامه­ها خواندم فقط درباره­ي انجمن اسلامي در دانشگاهها و اين جور چيزها بود. شايد مطالب برجسته­اي بوده که من نديدم.

            7) مديران منصوب معين افراد کارداني نيستند. به­جز کاردان نبودن، در خيلي جاهاي وزارت علوم، مثل خيلي جاهاي کشور، ريخت و پاش و حيف و ميل آشکار است. اجازه بدهيد نام مؤسسات و مديرها را نبرم.

            اصولاً، با عرض پوزش، بحث مديريت در ايران بحثي لوث و بيخود است.

            8) ضعف اطلاعات مردم و حتا اصطلاحاً نخبه­ها از حقوق اساسي و قانون اساسي و قانونهاي عادي. مطالب زير را از افراد مختلف شنيدم يا خواندم: رهبر را شوراي نگهبان انتخاب مي­کند؛ رئيس نيروي انتظامي را رئيس قوه­ي قضائيه تعيين مي­کند؛ مجمع تشخيص مصلحت نظام در قانون اساسي وجود ندارد؛ استعفاي شهردار تهران را بايد رهبر بپذيرد؛ رئيس جمهور عالي­ترين مقام و شخص اول ايران است؛ قانون اساسي سال 1368 جمهوري اسلامي با ادغام دو نهاد مرجعيت و رهبري بر اين تئوري مهر تأييد مي­گذارد (عيناً از: جامعة نو، پياپي 23، دي 1383، يادداشت سردبير؛ ص 4. ــ اتفاقاً، در قانون اساسي 1368، رهبر و مرجع تقليد «نظراً» جدا هستند ...).

            9) تشتت در بين اصطلاحاً روشنفکرها. پشتيباني ضعيف (در حدّ صفر) علما. فرمايشات سروش. اگر سروش، با زبان سحرگونه­اش، از يک ماه پيش از 27 خرداد از کروبي حمايت مي­کرد شايد نتيجه­ي انتخابات به نفع کروبي مي­شد. نمي­دانم دفاع سروش از کروبي، صرفاً در لحظات آخر، اشتباه تاکتيکي بوده يا دقيقاً خود تاکتيک.

            10) شجاعت کم دولتيها و مجلسيها در اجراي قانون اساسي و قانونهاي عادي. من، شخصاً، شاخ در مي­آورم از اين که نمايندگان مجلس براي تحقيق و تفحص از نهادهاي منصوب رهبر محترم، بايد از ايشان اجازه بگيرند.

            «سکوت به خاطر رعايت مصالح ملي» احتمالاً چيزي نيست جز «هراس از از دست دادن مقام». دليل بنده: رودررو شدن بني­صدر با عده­اي از حاکميت (البته ظاهراً مقداري او حق داشته و مقداري طرف مقابلش، ولي او حذف شد، و طرف مقابل ماند)؛ استعفاي بازرگان؛ استعفاي خاتمي وزير ارشاد؛ استعفاي معين وزير علوم؛ هيچ کدام (چه استعفا و چه رودررو شدن) کشور را دچار خطر نکرد. اين اقدامات فقط آن صاحب پست و مقام را از قدرت خارج کرد. آيا اين دليل ساده و کافي نيست؟

            11) تعدد (ـِـ حساب­شده­ي؟) نامزدها. اختلاف روحانيون مبارز و مشارکت و مجاهدين. اين اختلافات فقط در انتخابات نبود. در درون مجلس ششم هم بود. [نکته: آقاي کروبي به فلان تعداد دوره نمايندگي مجلس و بهمان تعداد دوره رياست مجلس اشاره و افتخار مي­کند. اي کروبي عزيز! اين رياستها افتخار ندارد. نه در دنيا و نه در آخرت. محمدرضا خاتمي وکيل اول تهران بود، ولي تقريباً مُحال بود «بگذارند» رئيس مجلس شود. اي کروبي بزرگوار! زماني هم قرار بود عبدالله نوري نامزد رياست مجلس شود ولي «پيغام داده بودند» نوري اصولاً نبايد نامزد رياست مجلس شود. خود جناب­عالي هم اگر دوره­هائي رئيس مجلس شدي، شايد از نظر سياسي، بيش از رأي پائين­دستي­ها اجازه و تمايل بالادستي­ها را داشتي. آقاي کروبي! اگر فرمايش امام امت کاملاً صحيح بود که منتظري از سياست خارج شود و البته حوزه را رونق ببخشد، آيا اين حکم فقط براي منتظري صادق است؟ واقعاً تنها فردي که از سال 1357 تا به حال و از الان تا به بعد، بايد ازسياست/حاکميت خارج شود و حوزه­ها را رونق ببخشد منتظري است؟ چرا شما نباشي؟ چرا حضرت آقاي رفسنجاني نباشد؟]

          12) نداشتن رسانه. گويا در چهارشنبه، 25 خرداد 1384، محرز شد که روزنامه­ي شرق «براي» رفسنجاني است. شايد وقتي مشارکت و شرق همزمان توقيف شدند، و شرق دوباره منتشر شد، مهمتر از عذرخواهي مدير مسئول شرق، حمايت رفسنجاني از آن بود. (گويا روزنامه­اي که عمدتاً مبلّغ معين بود روزنامه­ي اقبال بود.)

            13) ماها رقيبها را دست کم گرفتيم يا اصلاً «نديد» گرفتيم. بله. وقتي معين و کروبي از هم دور شوند، عجيب نيست اگر معيني­ها و کروبي­اي­ها از هم دور شوند و همديگر را نبينند.

            14) جامعه­ي ما جامعه­ي مشهورسالار است. اگر فرضاً معين رئيس جمهور مي­شد، تصور مي­کنيد چه کساني را وزير يا مدير مي­کرد؟ احتمالاً اکثر ماها اين­گونه نامه­ها را ديده­ايم:

باسمه تعالي

جناب آقاي دکتر ... نظر به شايستگي و تعهدي که در جناب­عالي سراغ است جناب­عالي را به سمت ... منصوب مي­کنم.

اميد است در خدمت به نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران موفق باشيد.

            خُب. اين گروه «نخبه­ها» که معين با آنها مشورت مي­کرد و آن افراد شايسته که قرار بود بعداً دور خود جمع کند چه کساني هستند؟ نمونه­اي از مشهورسالاري: علت مهم انتخاب احتمالي شيرين عبادي به سمتِ احتمالي معاون حقوق بشر چيست؟ واقعاً چيزي جز مشهور بودن شيرين عبادي؟

            15) نگران نباشيد! ماها، هر کدام طبق روان­شناسي و اعتقادات و آگاهي سياسي و موضع سياسي خود در زمانها و شرايط مختلف است که آرزوها و اهداف سياسي داريم. مثال و توضيح: اکبر گنجي ...

            16) ناراحت نباشيد! به هر حال، اکثر ماها، عمدتاً بازنده­ايم. چه چفيه­اي­ها، چه مذهبي­هاي عادي، چه ملي ـ مذهبي­ها، چه مارکسيست­ها، احتمالاً هيچ گاه هيچ کدامشان به طور کامل يا حتا به طور نسبي در اين کشور کامروا نمي­شوند. اين کشور، نه دينش درست مي­شود، نه فرهنگش، نه اقتصادش، نه سياستش. همه­ي ماها ول معطليم.

            17) چه بسا اگر آويني در حيات بود، الان مي­شد تئوريسين احمدي­نژاد.

            18) اين که موافقان و مخالفان تحريم هر دو به تکافوي ادله رسيدند، به نظرم حرفي قلمبه سلمبه است. مطلب ساده­تر از اين حرفها بود.

            19) محمدرضا خاتمي گفته بود خلق­الساعه بودن تشکيل جبهه­ي دموکراسي­خواهي شباهتي به خلق­الساعه بودن تشکيل آبادگران ندارد. عجب!

            20) ضعف تکلم معين حيرت­انگيز است. البته به نظرم فردي پر از صفا و صميميت بود.

            (ضعف تکلم که ننگ و عار نيست. قرار بود من يا يک نفر ديگر در روز اعطاي سردوشي در حضور فرمانده­ي نيروي هوائي يا فرستاده­ي او قرآن بخوانيم. قرار شد از ما تست بگيرند. استادي که از من تست گرفت چيزي به من گفت که تا آن لحظه متوجه نشده بودم و بعد از آن هم از چند نفر که سؤال کردم گفتند چنين چيزي را متوجه نمي­شوند. بله. معلوم شد در اکثر يا بعضي از واژه­ها من «ر» را چيزي بين «ر» و «ذ» مي­گويم. خُب. اين که ننگ و عار نيست. من سعي کردم با پرس و جو از ديگران و دقت هنگام اداي صداي «ر»، اشکال سابقم را بر طرف کنم. بنده، صميمانه و دوستانه، به آقاي معين توصيه مي­کنم به متخصص گفتاردرماني (و احياناً روان­پزشک) مراجعه کند.)

            21) ناراحت نباشيد! کشور ما پر است از جملات کليشه­اي:

پرچم مقدس جمهوري اسلامي ايران

سرود مقدس جمهوري اسلامي ايران

مشت محکم بر دهان شرق و غرب

بعد از 2۷ سال: نبايد انتظار داشت مشکلات «يک­شبه» حل شود

خميني روح خدا بود در کالبد زمان

            22) محمد قوچاني، سرمقاله­ي روزنامه­ي شرق، يکشنبه، 29 خرداد 1384؛ ص 1 و 2: «... هيچ وقت به اين صراحت درباره­ي راهي يا کسي ننوشته­ام ... خودکشي سياسي نيز مانند خودکشي فردي گناه کبيره است ... نقدهايمان بر هاشمي را مي­توانيم از هفتة آينده شروع کنيم ...»

            با عرض پوزش، براي من هيچ اهميتي نداشت که محمد قوچاني خيلي صريح بگويد يا در لفافه بگويد. ايشان واقعاً گمان مي­کند چند نفر به خاطر فرمايش او (چه صريح و چه غير صريح) به رفسنجاني رأي دادند؟ يا حتا همين وبلاگ تريبون خيال مي­کرد با 100 يا 500 يا 1000 امضا به چه نتيجه­اي مي­رسد؟

            آقاي محمد قوچاني عزيز! حتا الان که رفسنجاني رئيس جمهور نشد، آيا مي­توان به ايشان انتقاد کرد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 12:51  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

پناه بر خدا!

            

 

            بسم الله الرحمن الرحيم. انتخاب کنيد: چهره­ي کريه راست؛ چهره­ي مليح اميد مهرگان؛ چهره­ي quasi-moral و quasi-rational پيام يزدانجو. ــ از هرچه بگذريم، اگر همه­ي دنيا را به من بدهند، کلمات اميد مهرگان را به قلم و دهن نمي­آورم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 16:4  توسط سیدعباس سیدمحمدی  | 

چند نکته درباره ی لاتین نویسی و رسم خط

 

           

            بسم الله الرحمن الرحيم.

            1) جمعه، 3 تير 1384، اخبار انگليسي، شبکه­ي 4، ساعت 23:00، نام آقاي محمود هاشمي شاهرودي را چنين نوشت: Mahmoud Hashemi Shahroodi . واقعاً چرا بسياري افراد، حتا از اصطلاحاً بزرگان، نشانه­ي a را هم براي «ــَـ» و هم براي «آ» کافي مي­دانند، ولي براي مصوت بلندِ «او» نشانه­ي u را نمي­پسندند؟ در لاتين­نويسي نام محمود هاشمي شاهرودي، براي مصوتِ «او» يک بار از ou و يک بار از  oo استفاده کرده­اند. به هر حال گمان نکنم کسي اين کار را درست بداند. اي دوستان! بگذاريد عاميانه صحبت کنم. نشانه­ي oo مردود است، با دليلي ساده و دم دستي: اگر oo براي «او» موجّه است، پس به همان منطق، براي «اي» هم ee موجّه است (و نه i). «مينو» را بايد نوشت meenoo . گمان کنم minoo را بر meenoo  ترجيح مي­دهيد. ــ دليل عاميانه­ي ديگر: چه گونه بفهمند منظور از oo «او» است يا «اُاُ»؟

            نشانه­ي ou هم مردود است. [ou] در الفباي فونتيک بين­المللي براي مصوت مرکب در واژه­هاي «موج» و «اوج» است.

            همه­ي شکلهاي

 

فرهادپور    Farhadpour

آشوري    Ashouri

فراسو    Farassoo (واقعاً با دو s)

دکتر سودابه پژوهی    DR. S. PAGOOHI (واقعاً با G)

ارسطو     Arasstoo (واقعاً با دو s ؛ نام وبلاگ: http://arasstoo.blogfa.com/ )

سروش     Soroush

پناهجو    Panahjoo

مردود هستند. (مثال هفتم ساختگي است.) شکل پيشنهادي:

فرهادپور    Farhādpur/Farha:dpur/Farhaadpur

آشوري    Āšuri/A:šuri/Aašuri

فراسو    Farāsu/Fara:su/Faraasu

سودابه پژوهی    SudābePažuhi

ارسطو     Arastu

سروش     Soruš

پناهجو    Panāhju/Pana:hju/Panaahju

 

             (بهتر است براي «ج» از j  با هاچک و بدون نقطه استفاده کرد. در Word من اين نشانه را نيافتم.)

            و اما دليل غير عاميانه. طبق الفباي فونتيک بين­المللي و الفباي فونميک که بيشتر اهل فن استفاده مي­کنند معادل مصوت بلند «او» برابر [u] يا /u/ است.

            2) در ضبط تلفظ نام بيگانگان، «آنچه در راديو يا از خود فرد يا ... شنيده­ايم» اهميتش کمتر از تلفظي است که در منابع مکتوب معتبر وجود دارد.

            همکار سابق من دانشجوي دکتري زبان­شناسي بود. مي­گفت استادش (گويا دکتر يحيي مدرسي) شاگرد Ladefoged بوده، و Ladefoged نام خود  را لَدِفوگِد تلفظ مي­کرده. ــ من برايم عجيب بود. طبق قواعد انگليسي/فرانسوي/آلماني، تلفظ بعيد است لَدِفوگِد باشد. خُب. طبق دودن تلفظ lædIfougId است. به خط فارسي: لَديفوگيد. چون واقعاً تفاوت «لَدِفوگِد» و «لَديفوگيد»، وقتي آن را فردي انگليسي­زبان ادا کند، براي ما خيلي آشکار يا کاملاً درک­شدني نيست، پس عجيب نيست اگر بگويند «خود Ladefoged نامش را لَدِفوگِد تلفظ مي­کرد».

            3) اگر دليل محکمي وجود دارد که لفظ جلاله را بايد به شکل «ا...» يا «...» نوشت، چرا در خود کلام­الله مجيد اين کار را نمي­کنند؟ (من تا به حال قرآني نديده­ام که «الله» را «ا...» يا «...» بنويسد.)

            4) نياز نيست در لاتين­نويسي هاء بيان حرکت را با h نشان دهند. دليل عاميانه: شما لفظ «سه» (عدد 3) را به کدام شکل مي­نويسيد

se

seh

            5) نظريه­ي جدانويسي در خط فارسي، پشتوانه­اش ضعيف است. يک) جدانويسي مطلق و واقعي اين است: ب­ل­ک­ـِـ . جدانويسي­هاي فعلي آقاي ايرج کابلي و ديگران نسبي است و دردي را هم دوا نمي­کند. دو) ظاهراً طبق اين نظريه بايد نوشت «فريب­ا» و «باب­ک». سه) اين نظريه براي نوشتن نامهاي عربي و اروپائي چه فکري کرده؟ ارتباط بين ريشه­شناسي و چيزهاي ديگر با اين نظريه چه گونه برقرار مي­شود؟ کاريکاتور؟ کاري­کاتور؟ مشعشع؟ مشع­شع؟

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 18:43  توسط سیدعباس سیدمحمدی  |